مارس 25, 2008 در 4:10 ب.ظ (Uncategorized)
مرد برزگر و کارگر در تلاشند جوینده نان حلال و معاشند
زمین را شخم و نرکن زنند آماده کاشت بذر و دانه کنند
کرت را بذر فراوان پاشند آب داده ز خدا سبزه خواهند
روییده سبزگان سایه بندند فردی نگهبان روک کرده اند
امان از گزند چرند و پرند روکوان خورده همه بی سرند
روک اندر زمین نشاء کردند گویی مشقشان انشاء کردند
کم کمک روکها بزرگ شدند سفیدک و شته و پشه بلا شدند
سموم دسیس وامایت خواهند اندوسلفان همره آمبوش خواهند
پمپ و لوله چون خراب گردیند خور و خواب ارباب فنا دیدند
کشت برزگر بادمجان و گوجه اند قیمت فلفل و پیاز بالا رفته اند
گویند به پارسال فلفل کاشته اند شانس بازار امسال داغ گشته اند
صادرات گهی باز وگه بسته اند بارها سوی تهران روانه اند
بهره سررسید و کتوکها کندند دفاتر باز و حساب آغاز کردند
برزگرها استراحت پیشه کردند خود برای روز نو آماده کردند
خوش آنروز همه پیروز شدند خدا را شکر و سپاس نمودند
ششم / فروردین / یکهزارو سیصدو هشتاد و هفت
نوشتن دیدگاه
مارس 22, 2008 در 11:38 ق.ظ (Uncategorized)
آدرس جدید
فاروقنامه www.faroqname.blogspot.com
نوشتن دیدگاه
مارس 19, 2008 در 4:04 ب.ظ (Uncategorized)
پاتل بنوبند شهرمن کشور من
ایرانی واســــه جان وتن من
خیلی وقتــــــا فکرمـــن توبوده ای
چرا خاطرم اخطار خودت کرده ای
در تنهایی هام همراه و یاری بــرام
دوست دارم برادر وخواهر ومادرام
بزرگی ای کوچک فرزند این شهر
خودت را باور من کن بی درد سر
بچگی هام و جوونیام با تو سر شد
خدا را آرزو سر به بالین دهــم شد
خدایا روزگارم پایان ده در این سرا
نوای اذان بشنوم چو بــی بــی تنها
سلام و خداحافظی با تو یادم نیست
پیرانه دیارم سرفراز باش و بیست
نوشتن دیدگاه
مارس 8, 2008 در 5:54 ق.ظ (Uncategorized)
به فصل بهارم گشته مویم سپـیـد
جو از گندم سوا بینی اندک شدید
قیافه گر خواهی بدانی درخت چنار
تنه خالی بــی برگ فتاده در کنـــار
چنانم گیری قطری خون بهرآزمایش
زمـیـن و آسمان در هم پیچیده آرایش
خدا را شاکــــــترم ز احوال خویشتن
مرا سالـــم بیافریده این پوست و تن
سلامت بهره ای دانم بی حد وحصر
خوشم با خویشم بی زور و جبــــــر
خدایم داده فرزند نامش نهاده وهــب
به شکل و صورت پدر مانده عجــب
به سال هشتاد و شش خورشیـــــدی
سه ساله گردیده برج بهمن جمشیدی
فاروقا بهار زندگانی باشد در گـــذر
عمر گران رفته بینی با یک نظـــــر
6/12/1386
نوشتن دیدگاه
مارس 8, 2008 در 5:50 ق.ظ (Uncategorized)
بیا ای دلــــــربای من پیاله ای زن
شراب الهی نوش و خالی زهرظن
مست خدایی بــاش وعاشق اندرنمـــاز
سوی آدمیت قدم نه به درگاه آن بی نیاز
مستی و نیستی همه جمعند درخداپرستی
خدای را لبیک گوی و ذکـر رب پرستی
بگو ربنا آتنا فی الدنیا حسنه صــد بار
فی الاخره حسنه و قـــنـــا عذاب النــار
جویای رضای پروردگار خویش باش
کرا دیده ای زنده مانده به دنیا درتلاش
فاروقا ره صالحان و بندگان درپیش گیر
عمر گران به کس نمانده ای جهان گیـــر
6/12/1386
نوشتن دیدگاه
مارس 2, 2008 در 4:06 ب.ظ (Uncategorized)
سیر و سفر
چنین انــدر احـــوال این روزگــار
پیامم میدادزندگی چویک آموزگار
سیر و سفر باید نمود رسم قدیـم
تا نگردی غمگین وپشیمان وندیم
اگر خواهی شناسی رفیق ازنارفیق
مرکب گزیـن شو با دوستان شفیق
کاری کن مهربان باشی و صبـــور
نشوی زهرگفتگویی ملول ورنجور
هفته باید بود و روزهای بیـــشمار
تاببینی دلگیری بدتر بود زنیش ما
ناسازگاران جامـــه از تــن بر کنند
سوی دیـــاران عزم بازگشت کنند
مهربانــی ها را به پشیزی بفروشــند
خرمنی را به خوشه ای عوض نمودند
فاروقا سفره سرای مهربانی بگشا
لبـت را ز هرزه گویی ها در کــشــا
سخنهای بیهوده ناگشتــه برگشــت
از ناملايميهای قليل بنما سرگذشـت
۲۲ بهمن ۸۶ پادگان خاتمی یزد
نوشتن دیدگاه