پست موتوری
شبی بوده ایم پست و نگهبان
همره دوستم امین حیدری باغان
دم دمای شــــب به روز رفته
سیاهی گشته غالب هوا کمی سرده
سلاحم به دوش و هجوم فنگ
ندارم غصه ای به نجوای شباهنگ
دقایقی بگذشت سربازی دوان
به سویمان می آمد سریع و شتابان
امین فرمان ایست بدو داده
سربازک بگفتا ایست نداره
مدتی نگذشته از خنده به آن ماجرا
حیوانی سر به زیر در سیاهی گشته پیدا
گفتم امین جان به گمانم گرازه
وی بگفتا عجب پادگان حیوان کم داره
حیوونی به بلوار رفته و عده ای به دنبال
به جان آن بدبخت افتاده بی سوال
چنان سنگ و چوب زدند بر فرقش
به خیالشان مرده و به سرآمده عمرش
به لحظه ای حیوانی برجست زجای
صدای داد وفریاد و نعره و های های
حیوون سریع و قوی الهیکل
زد به سیم خاردار و رد شد زبغل
امین به فکر اینکه زنم بر سرش
رفته آنجا ولی گشته پشیمان زفعلش
پیکانی بیامد پر از مامور و درجه دار
ما در فکر اینکه باید باشیم خبردار
پاسبخش نبوده اند بلکه آنان
بوده اند بدنبال آن جاندار و حیوان
سوال بکردند کجا رفت آن کفتار
بدو گفتیم از همین روبرو رد شد زبلوار
سلاحها همه پر بودند از تیر و فشنگ
در جستجوی آن کفتار و با او در جنگ
صدای تیر و ماشین آمبولانس
این بود آخر معادله سینوس و کواریانس
فاروقا پست امشب گشت تمام و باش شاد
از دور با سلاح بیامدند مجید و فرشاد 24 بهمن 1386 پادگان خاتمی یزد
Mr WordPress گفت،
سپتامبر 18, 2007 روی 7:18 ق.ظ
Hi, this is a comment.
To delete a comment, just log in, and view the posts’ comments, there you will have the option to edit or delete them.